
ای عشق من ای بهترینم بر من تکیه بده با این که تو نیستی من برای همیشه با تو خواهم ماند ای باغبان کوچک قلبم بدان که باغ قلب من بدون وجود تو و بدون گرمی دستان مهربان تو خشک و مرده است و این را بدان که هیچ باغبانی توانایی این را ندارد که دوباره آن را زنده کند مگر تو ، پس بیا که انتظار کشت مرا !
+ نوشته شده در دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 18:20  توسط اسرا
|
+ نوشته شده در یکشنبه پانزدهم شهریور 1388ساعت 15:21  توسط اسرا
|
الو سلام منزل خداست؟ اين منم مزاحمي كه آشناست هزار دفعه اين شماره را دلم گرفته است ولي هنوز پشت خط در انتظار يك صداست شما كه گفته ايد پاسخ سلام واجب است به ما كه مي رسد ، حساب بنده هايتان جداست؟ الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شد خرابي از دل من است يا كه عيب سيم هاست؟ چرا صدايتان نمي رسد كمي بلند تر صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟ اگر اجازه مي دهي برايت درد دل كنم شنيده ام كه گريه بر تمام دردها شفاست دل مرا بخوان به سوي خود تا كه سبك شوم

+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 15:21  توسط اسرا
|
روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در خود نگاه میدارد.
و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.
گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفت ه بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.
سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی
گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.
خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت ...
های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد ...
دوستت دارم خدااااااااااااااااااا
+ نوشته شده در دوشنبه نهم شهریور 1388ساعت 12:26  توسط اسرا
|
کاش آدما عاشق نميشدن کاش بين عاشقا فاصله نبود کاش بين عشق جدايي نبود کاش هيچ عشقي نميره کاش عشق همه پاک باشه کاش کاش کاش........ خدايا ميشه اين آرزوها به حقيقت تبديل بشه؟ .... تو ميدوني تنها بودن چقدر سخته....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 14:7  توسط اسرا
|

نگاهت را به کسي دوز که قلبش براي تو بتپه چشمانت را با نگاه کسي اشنا کن که زندگي را درک کرده باشه سرت را روي شانه هاي کسي بگذار که از صداي تپشهاي قلبت تو را بشناسه آرامش نگاهت رو به قلبي پيوند بزن که بي رياترين باشه لبخندت را نثار کسي کن که دل به زمين نداده باشه رويايت رو با چهره ي کسي تصوير کن که زيبايي را احساس کرده باشه چشم به راه کسي باش که تو را انتظار کشيده باشه اما عاشق کسي باش که تک تک سلولهاي بدنش تقدس عشق
را درک کند....

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم شهریور 1388ساعت 13:36  توسط اسرا
|
اگر تنها ترین تنهایان شوم
باز هم خدا هست ..او جانشین
تمام نداشتن ها در زمین است......


+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 12:23  توسط اسرا
|
کسی را دوست دارم که ماه هاست از پیشم رفته!
اما من باور نکردم.
در ته مانده های ذهنم او را پنهان کردم
که هیچ وقت دوستم نداشت
هیچ وقت لبخند واقعی حتی قطره ای اشک
یا شاید لحظه ای انتظار برایم نداشت...
برای چه.هنوز دوستش دارم نمی دانم
ولی هنوز
ولی هنوز هم توی تک تک قطره های بارون خاطرات روزهای بودنش را میبینم..
+ نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 10:55  توسط اسرا
|
The essential sadness is to go through life without loving
.
But it would be almost equally sad to leave this
world without ever telling
those you love
بد ترین غم اینه که وارد زندگی بشی که توش عشق وجود نداشته باشه
تقریبا مثل این میمونه که این دنیا رو ترک کنی بدون اینکه به کسایی که
دوسشون داری چیزی از عشقت گفته باشی............



+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 13:13  توسط اسرا
|
+ نوشته شده در پنجشنبه یکم مرداد 1388ساعت 11:40  توسط اسرا
|